بسم الله الرحمن الرحیم
امروز تو جاده که میومدیم نزدیکیهای اراک یک کاروان از عراقیها داشتن پیاده میرفتن سمت قم و مشهد. در یک ستون کنار جاده راه میرفتن.
ازشون جلو زدیم و از ماشین پیاده شدیم چیز زیادی برای پذیرایی نداشتیم.
زهرا یه پلاستیک آلو دست گرفت و فاطمه هم یک بسته دستمال کاغذی و محمد رضا هم با دست خالی دنبالشون دوید.
یکی یکی تعارف میکردن
آلو و دستمال کاغذی برمیداشتند و محمدرضا را میبوسیدند.
با اینکه فاطمه تازه به سن تکلیف رسیده ولی هنوز جثه اش کوچیکه بعضی میخواستن دست روی سر فاطمه بکشن که فاطمه خیلی فرز و چالاک جاخالی میداد.
به ما که میرسیدن تشکر میکردن و بعضیها روبوسی
یکی از پیرمردها سفت منو بغل کرد و گفت" اخی"
یکی دیگه پرچمی که دست داشت به شونه من و به کاپوت ماشین کشید و ما رو به پرچم اهل بیت ع تبرک کرد. بعضی هاشون پاهاشون میلنگید.
آخرین نفری کاروان که از کنارم رد شد یک مرد حدودا پنجاساله با سربند عربی بود. یه پرچم سفید براق دستش بود که نوشته بود "یا علی بن موسی الرضا".
با بالا بردن دست بهم سلام کرد
به صورتش دقت کردم دیدم داره اشک میریزه و از شدت بغض نمیتونه صحبت کنه...

وبلاگی برای رشد اعتقادی و اخلاقی